تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط همید...
|
دارم به Armik - Piano nights گوش می کنم و دارم به خودم می اندیشم. چه زیبا می آفرینند این آفرینندگان غربی. خدا به خدایی کردنشان در عین بندگی می بالد. من چه؟ من نیز می آفرینم اما آنچه وجودش مزاحم دیگر آفریده هاست. به سادگی از این نکته می گذرم و باز به خودم فکر می کنم.
رفتن به آینده کمی دشوار می نمایاند و من برای ترسیدن آفریده نشده ام. قرار بر آن نیست حقی در کمیت و کیفیت زندگی بر گردن آفریدگارم باشد و هنوز ایمانم سست نشده است، در عین حال که بسیاری از اصول دیندار بودن را نپذیرفته ام و من قرار نیست به آنچه مومن نیستم معتقد شوم.
من خوب می دانم که اعتقاد ریشه در عقده دارد و عقده بند تعلق به پای آدمی می بندد. روزگار برای من و شاید تو نیز اسراری دارد. با همیشه زندگی می کنم. طومار عاقبت در هم پیچیده می شود اما کوته فکریست که به دوباره باز شدنش نیاندیشم. درست نیست بنشینم و بدیهیات را درونم نشخوار کنم. کسی باید هدایت شود...
داشت یادم می رفت.
پروردگار گفت: مومنان کسانی هستند که از لغو اعراض کنند...
پ.ن-۱: متن گزارش به دویست و پنجاه صفحه رسید (فاز اول از سوم!).
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط همید...
|
پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
(جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
کز نیکانم سخن گفتم ؟)
(نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ)
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که من گفتم
( جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت)
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مذهّب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان در فشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
( زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس)
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
( من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست)
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستان گوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
(سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد )
( او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم )
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بآیین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
( سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستینم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که من نه در سودا ضرر باشد ؟
[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعهی آلودگان میدار
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط همید...
|
با زغال، چهره زیبارویان تیره نخواهد شد
افلا تبصرون؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط همید...
|
فکر که می کنم ریشه کن می شوم
بلور مات دلم با تلنگر تو شکست
یکی یکی بزن ای کوکب سعادت من
هرآنچه نام اصالت نهاده اند بر آن
یکی یکی بخراش از وجود نازک تن
<شعر از همید>
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط همید...
|
به یاد اشراف قریش افتادم آن روز که به نزد محمدبن عبدالله رفته و خواستند او را منصرف کنند و پشیمان بازگشتند و باز رفتند و بی نتیجه برگشتند و سپس تصمیمی دیگر گرفتند!
دورسازی حامیان
تطمیع
پیشنهاد مصالحه
جنگ روانی (استهزاء)
ناسزاگویی
آزار جسمی
توهین و نسبت های ناروا
شکنجه ی یاران پیامبر صلی الله علیه و آله
اقدامات فکری
وای بر آنان که روش های شیطانی را به امید پیروزی باز باز بازهم تکرار میکنند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط همید...
|
بعضی ها توهم زده اند و بدبختانه از این حالت هم خارج نمی شوند تا بگوییم مریضی آنها کوتاه مدت و موقتی بوده است.
خدا به داد ما برساد که باید تحملشان کنیم
خداوند ما را از دست این ها نجات دهاد
صبرمان زیاد است و آستانه تحملمان بالا
خدایا به ما صبر جمیل عنایت کن
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط همید...
|